خوابی برای گيسوان تو
گيسوان تو
پيش از آنكه از بيد مجنون حياط يادهاي من
آويزان شوند
ابرهاي ابريشمين بستر من بودند!
شبانگاهان
بوي ناب شببوهاي وحشي
در آستين من ميافشاندند.
صبحگاهان
با مستي بنفشههايت
مرا روانه ديار ابديت ميكردي.
ظهرگاهان
بي آنكه از هرم گرماي نيمروزي
هراسي داشته باشم،
با قطرات زمزمت
آفتاب را همراهي ميكردم.
غروب
تارهاي زرّين خورشيد
ازميان آنها ميگذشت
ومرا در ساز تار زندگي مدهوش ميكرد!
صبحي زود
گیسوان تو در لای انگشتان
یاهای من بودند،
خوابهایت را برایم تعریف میکردی؛
"بادی آمد
ودرخت عریان همسایه را غرق در سبز نمود،"
و من مدهوش
بی آنکه بشنوم!...
بادی آمد
ودرخت عریان همسایه را غرق در سبز نمود،
و هنوز گیسوان تو
از چهار شاخهی بيد مجنون حياط يادهاي من
آويزان هستند
و من هنوز سرمست یادهای گذشتهام هستم
ای میهن من!
عبدالرحمن رحیمی نیا" ئاوان بێلوویی "مامۆستای قوتابخانه ناوهندیهکانی مهریوانه.